تبليغاتX
مرا در شعر هایم جستجو کن


مرا در شعر هایم جستجو کن

شعر و ...

بعدازمدت ها......

چو باران باش

خطی بکش بربُغض وبا گریه جوابم کن

ازمن چه ها مانده بزن، بشکن، خرابم کن

پنهان مكن حرف دلت با بُغض خود ازمن

یکروی تربا من بمان کمترعذابم کن

این پا به پا کردن به ماندن ها نمی ارزد

یکبارگی آتش بزن چون شمع آبم کن

نام مرا از خاطراتت خط بزن، آن گاه

چون قطعه عکسی کهنه بردیوارقابم کن

درهرغزل فریاد توسرداده ام، ازعشق

روشاعری دیوانه وُُُُُُُُُُُمجنون خطابم کن

یا نه، بیا باسادگي عاشق ترينم باش

ازمن بگیراین تیره گی را، آفتابم کن

بردامنت بگذاریک دم این سرپُرشور

فکری برای غصه های بی حسابم کن

دستی بکش برخستگی هایم، چو باران باش

شعری بخوان، برمخملی ازعشق خوابم کن

این گونه می خواهم تورا، این گونه بامن باش

ازمن مرا بستان وبا خود نابِ نابم کن

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

من گنگ خوابدیده وعالم تمام کر

                من عاجزم زگفتن وخلق ازشنیدنش

گنگ خواب دیده

درشبی سرد وکال، گم شده ام

خالی ازشوروحال، گم شده ام

دردل شوره زارسرد زمان

هم چو رودی زلال، گم شده ام

دیده ام خواب یک ستاره ی سرخ

گیج ومبهوت ولال، گم شده ام

نیست گوشی به فهم درخورمن

زین سبب بی سؤال، گم شده ام

کَر کجا گنگ خواب دیده کجا

فارغ ازقیل و قال، گم شده ام

زیربارجهان خمیده تنم

کم کمَک، چون هلال، گم شده ام

نیست این زندگی به غیرملال

دردل ابتذال، گم شده ام

چون نشد با تو بودنم حاصل

رفته ام درخیال، گم شده ام

آسمانی ترین خیال منی

درخیالی محال، گم شده ام

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

پرواز،پروازرا به یاد من آورید درهجوم این پنجره های بسته...

روزرهایی

آمد کنارپنجره مشتاق نوربود

عمری زماه وآینه وچشمه دوربود

پیوسته ازستاره وُخورشید می سرود

هرچند سهم دیده ی او اشک شوربود

روحی بلند وساده، نجیب وزلال داشت

اورنگ آب چشمه، زجنس بلوربود

هرگزکسی شکستن اورا ندیده بود

با آن که خسته بود ولی پُرغرور بود

مُهرسکوت برلب وبس زخم دردلش

گویی که ازقبیله ی دردی صبور بود

هرروزپشت پنجره فریاد کرده بود

دیری به شوق حادثه ای ازظهوربود

می خواست ازسیاهی شب ها سفرکند

اما دریغ راه سفر بی عبوربود

حسی غریب درتن او رخنه کرده بود

آخراسیردست شبی سوت وکوربود

باید که می گذشت ازین شب که روح او

با ماه وآسمان وگل وسبزه جوربود

شب را شکست در پی پروازوپَرکشید

دیگربه فتح روز رهایی جسوربود

. . . . . .

فردا به روی فرش خیابان فتاده بود

جسم به خون نشسته ی مردی که کوربود

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

پرستوها، پرستوها درچشم شما چه غمی نهفته بود که کوچ را برگزیدید ومرا با پاییز تنها کذاشتید

برخیز به نای عشق فریاد کنیم          خودرا زغم زمانه آزاد کنیم

شاید که دوباره آدمی پیدا شد            برخیزجهان دوباره بنیاد کنیم

.................................................................................

سَرَت سَرسبز...

توهم چون یک پرستو، درخزانی سرد خواهی رفت

کسی با بغض غم گوید که هی برگرد، خواهی رفت

سکوتی سایه گسترده ست براین باغ پاییزی

توهم چون آن هزاران با دلی پُردرد خواهی رفت

زمان ووقت دمسردی است، فصول زرد نامردی است

ازاین سردی وبی دردی، توهم دلسرد خواهی رفت

به بال باد می بندم به هرشب ناله ی تلخم

که کی فصل فریب رنگ های زردخواهی رفت

توهم ای عشق، ای عشق توان فرسا

به همراه دلی کزعشق گُل می کرد خواهی رفت

شبی دریک غزل ریزم تمام شورجانم را

به دستت می دهم گرچه تو ای همدرد خواهی رفت

تمام کوچه ها هرشب به سوزوناله می گویند

چرا ای همنوا با عشق، ای شبگرد خواهی رفت

زعشق وعاشقی گفتن زبان سرخ می خواهد

سَرَت سَرسبز، گو، آخرچرا ای مرد خواهی رفت

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

این شعر برگرفته شده از شعر" کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ " دوست ادیب وارجمندم، شاعرگرانمایه محمد علی بهمنی

تو را من می سرایم...

تورا می جویم ودرخود تماشا می کنم هرشب

خود گُُم کرده ام را با تو پیدا می کنم هرشب

من با خود غریبه، بازمی گردم به شکل عشق

تمام لحظه هایم با تو معنا می کنم هرشب                         

درآغوشت به گرمی می فشارم با همه شوقم

نمی دانی چه مستیها که برپا می کنم هرشب

گریزی می زنم تا انتها ی رازشب بوها

بهاران را به بوی تو شکوفا می کنم هرشب                      

شبِ تاریکِ خود سَرمی کنم با شادی فردا

هزاران غصه وغم را زسَر، وا می کنم هرشب

اگرچه نیست امیدی به فردایی که می آید

ولی من بازبا شوق تو، فردا می کنم هرشب

به مستی دست دل می گیرم ودرشهرمی گردم

دلِ بی آبرو را بازرسوا می کنم هرشب

من ویرانه درخود می زنم سررا به هرسنگی

وبا سیل جنون خود مدارا می کنم هرشب

تورا من می سرایم با تمام شورواحساسم

به شعرم درمیان شهرغوغا می کنم هرشب

همه تنهائیم را با تو قسمت می کنم، با تو

شب غمبارخود را شادو زیبا میکنم هرشب

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

آیینه ها شکسته اند وخورشید پشت ابرهای تیره پنهان شده است ومن که اشکهایم ملال سرد مزاران را نمی برد...

آیینه های شکسته.........

دستی دلم به فصل بهاران نمی برد

این تشنه را به چشمه باران نمی برد

از یار و ازدیار خودم دور مانده ام

آوخ کَسَم به محفل یاران نمی برد

آه ای دل شکسته چه دارم برای تو

جز ما تمی که فوج قطاران نمی برد

سرمست جام عشقم ومخمور چشم تو

سرمستی ام به باده گساران نمی برد

افتاده بر زمین تن مجروح و سرد عشق

کس این خبر به خیل سواران نمی برد

آیینه ها شکسته، زمان رو به تیرگیست

خورشید ره به آینه داران نمی برد

در این خزان سرد سترون،صدای چیست؟

آه این صدا، به بانگ هزاران نمی برد

در غربت غریبه ی این روزگار تلخ

اشکم ملال سرد مزاران نمی برد

دل مویه های شعر مرا بادِ در به در

دیگر به سوی گوشه کناران نمی برد            

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

تنها صداست که می ماند ومن به حرمت صدا سکوت را

شکسته ام چرا که دلم بهانه ات گرفته است ای غزل...

   رها ، رها ...

سکوت راشکسته ام فقط به حرمت صدا

گرفته بازای غزل  دلم بهانه ی تو را

تمام بودوهست خود به دست دل سپرده ام

به پای یک غزل ببین، رسیده ام به انتها

همیشه شعرگفته ام، برای چشم خیس تو

ویک بغل کتاب غم سپرده ام به لحظه ها

همیشه شعرگفته ام، هماره گریه کرده اند

برای غربت دلم،  غریبه های آشنا

غریبه های آشنا که بوی یاس می دهید

غزل، غزل سروده ام فدای یاری شما

نگاه ها، نگاه ها مرا به شب کشیده اند

شبی سیاه وتب زده، شبی چه سخت ناروا

دمی که عشق کُشته شد مگرچه رفت کاین دلم

هنوزمی تپد به  خون  درالتهابِ  ماجرا

نشد که سهم دل شود دریچه ای به آسمان

دریچه ای که  پَر کشم  به اوج آبی خدا

سکوت را شکسته ام که خویش را صدا زنم

صدای غربتم غزل، تو می بری به هرکجا ؟

خوش است پا به پای دل، گذر زباغ خاطره

رها زما و من "ضیا" ، رها، رها، رها، رها

                                                                          

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

نگاهت راازمن دریغ کردی، دریغ......

رد پای چشم هایت در شب من مانده است

رفته ای اما همان تاب وتب من مانده است

می گزم لب را به حسرت درغم بگذشته ها

داغ یک بوسه دریغا بر لب من مانده است

نیستم خاموش بی تو کنج تنهایی خویش

در دل شب باز، یارب، یارب من مانده است

گرچه گفتم سال ها ازعشق وغم اما هنوز

قصه ی دلدادگی درمطلب من مانده است

بنده ی عشقم همیشه، بنده ی غم های تو

پیر گشتم گرچه، اما مذهب من مانده است

کهکشانی ازسپیده، کهکشانی ازامید

هم چنان دنبال راه کوکب من مانده است

بازمی آیم به سویت با تمام خستگی

تا تب وتابی به پای مرکب من مانده است

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

ازجای برخیزی اگر...

گُل می کند خورشید من ازآن دوچشم روشنت

کُن یک نگه تا بشکفم چون گل به باغ وگلشنت

آیینه ی بس جلوه ای،حیف است بشکستن تورا

بشکسته بادا تا ابد، یارب دو دست دشمنت

ازجای برخیزی اگر، بس خفته برخیزد زجای

برجای بنشینی اگر، زرمی شود خاک ازتنت

جان دلارای غزل، ای یوسف کنعانییم

این دیده بینا می شود ازنکهت پیراهنت

ماران زخمی درکمین، افسون بخوان ای نازنین

درقحط سال مردمی، دستم بوَد بردامنت

از عشق وازمستی بگو، ازبودن وهستی بگو

حرفی بزن تا بشکفم، شوقی نمانده با مَنَت ؟

من خود زمینگیرتوام، عمریست درگیر توام

دیگرچه می خواهد زمن هردَم نگاه رهزنت

 اینسان که َسرکَش می روی برموج آتش می روی

ترسم بیفتد عاقبت خون دلم برگردنت

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

دو هفته پیش چندمین سالگرد درگذشت مادرم بود اما چون ایام عید بودو دلخوشی ها نخواستم فضای وبلاگ را غم آلود کنم اکنون که آن ایام گذشته این شعرراتقدیم می کنم به همه کسانی که مادرشان را از دست داده اند

ای وای مادرم...

ای وای مادرم، آن یارو یاورم

رفت ونشسته غم بر دَشت خاطرم

نایاب بود وناب، روشن چو روح آب

گُم کرده ام دریغ آن گنج گوهرم

هرجا که بگذرم، هرسو که بنگرم

بنشسته دربَرم، باشد برابرم

سیلی است بی امان ازدیده ام روان

رحمی کن ای خدا بر دیده ی تَرم

تنها شدم دگر، بی یارو در به در

هرگز نبود ونیست این گونه باورم

کو دست ودامنت، آغوش روشنت

در شام غم کجا بگذارم این سرم

می بینمت عزیز، جوشان واشکریز

در جای بهترو دنیای دیگرم

شایسته خدمتی، نیکو ارادتی

هرگز نشد دریغ، هرگز میسرم

غم گشته حاصلم، خون است خون دلم

ای وای مادرم، ای وای مادرم

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

با یاد تو می سرایم هر شعر وهر غزل...

آواز هرشب

یادت هنوزقصه ی آغازهرشب است

وین سیل اشک خانه براندازهرشب است

پَرمی کشم به اوج سبکبال وپُر غرور

عشق است وعشق شادی پروازهرشب است

سَرمی زند زچشم تو خورشید درشبم

این مهرشب فروز، ازاعجازهرشب است

چون گل شکفته می شوم ازعطرخاطرات

پوشیده بادقصه،که این رازهرشب است

تنها همین صداست که مانَد دراین جهان

تنها صدای توست که آواز هرشب است

با گریه می سرایمت ای عشق، ای غزل

این نغمه ها زسوزمن وسازهرشب است

منشین به اشک، دیده، ببین یارآمد ست

این ماه خوش دمیده همان نازهرشب است

در غربت غریبه ی شب های پُر ملال

تنها خیال توست که دمسازهرشب است

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

با آرزوی سالی شادی آور وبهارانی دلنشین

بهارا...

بهارا با همه سبزی رُخت را زرد می بینم

نشاط آور نمی آیی دلت پُردرد می بینم

سرودی نیست درغمگین نوای جویبارانت

نسیم جان فزایت تیره و پُرگرد می بینم

مگرچون من غمی داری درون سوزو توان فرسا

که با پاییز قلب خود تو را همدرد می بینم

نفس ها مرده در سینه، به لب ها نیست لبخندی

زمان را رو به بی دردی ، زمین را سرد می بینم

خمیده  قامت سبز بلند سرو آزادت

درختان را به چنگ باد هرجا گرد می بینم

به ناکامی دراین جا مردها، آهسته می میرند

زمام کامیابی در کفِ نا مرد می بینم

بهارا نیست امیدی، به خون آغشته و پَرپَر

پرستویی که صدها مژده می آورد می بینم

چه شد روح بهارانت، چه شد آوای بارانت

تورا دراین زمان بس بی نشان و فرد می بینم

 

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

بهار می رسد با تمام شکوهش،اما...

 

باز می آید بهار

با نسیم مشکبار

ازسر و روی جهان

باز می روبد غبار

باز می پیچد به دشت

نغمه های جویبار

باز مستی می دهد

عطرخوب پونه زار

سارمی شوید پَرَش

دردل هرچشمه سار

کبک می خواند به شوق

برستیغ کوهسار

سبزمی گردد زمین

قد برافرازد چنار

ازدَم گرم بهار

می شود گُل بی قرار

غنچه ها وا می شود

نغمه می خواند هزار

در  پس هرصخره ای

لاله افروزد شرار

گُل برقصد با نسیم

باز هم درشام تار

باز می خواند به شور

بلبل شب زنده دار

عطرنارنج و  تُرنج

دل کُند بی اختیار

نقش ها دارد عجیب

دست غیب کردگار

سفره ی سبز بهار

وا شود در هر دیار

تازه می گردد جهان

بعدِ سالی انتظار

باز برپا می شود

بزم ها در هرکنار

عید می آید سعید

خلق درگشت و گذار

جامه ها نو می شود

دل شود امیدوار

لیک درمن صد فسوس

حسرتم گردد هزار

گُل زصحرا می دمد

ازدل من نیش خار

درد و داغی سال هاست

مانده درمن یادگار

با بهاران ای دریغ

می شوم من سوگوار

تازه می گردد به دل

خاطرات بی شمار

می شود نو، سال ومن

نو شود داغ ازبهار

این همه دارد چه سود

درمن بی عشق و یار

من که پاییزم، ولی

خوش به حال روزگار

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

 

بر باد می نویسم...

 

بر باد می نویسم خطی به یادگاری

باشد که برتو آرَد پیغام بی قراری

با گریه می نویسم هر حرفی از کلامم

کای دوست ازتو دارم این اشک و آه و زاری

بر باد می نویسم کز دشت سبز عشقم

یکدم گذر نکردی ای آهوی فراری

بر باد می نویسم بر باد رفته عمرم

بی آن دو چشم مستت، اما خبرنداری

بر باد می نویسم کای باغ آرزوها

تا کی به سینه این دل مجروح می گذاری؟

بر باد می نویسم بر بادهای وحشی

تا جاودان بنالد درمرگ عشق و یاری

بر باد می نویسم بازآ که از فراقت

غمگین ترین خزانم، ای نوگل بهاری

بر باد می نویسم رفتی ولی به جاماند

در آرزوی وصلت ،یک عمر بی قراری

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |

           

              دوستت دارم و نمی دانی

 

در دلم تا همیشه می مانی                دوستت دارم ونمی دانی

می کشد شعله از دوچشمم عشق       در نگاهم مگر نمی خوانی

پاسخی گو ، نگاه شوقم را                با نگاهی، نگاه پنهانی

از تو چیزی چنان نمی خواهم            یک نگه کن مرا تو مهمانی

می بَرَد تا دیار رویا ها                      این دلم ، آن نگاه طوفانی

بی تو این زندگی چه خواهد بود          جز غم وحسرت و پشیمانی

در دلم اَبر دی چه می بارد                  خسته ام زین هوای بارانی

با تو از عشق و آرزو گفتن                 خوش بُوَد در شب زمستانی

قصه دارم " ضیا " بسی از عشق        قصه ای سر به سر پریشانی

می کُشد این غمم که مجنون وار           دوستت دارم و نمی دانی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ضیاءالدین مصباحی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست